با سیصد میلیون بدهی شروع کردم

عیسی محمدی
این مصاحبه را سال ها پیش برای موفقیت گرفته بودم. ناصر قدیر کاشانی، البته امروز بسیار موفق تر بوده و شده است. مدیرعامل و موسس شرکت خدمات اول تی اس تی. در کار خودش نامبروان است. هر از چندی، بر می گردم و این مصاحبه را می خوانم؛ برای انگیزه ام خوب است. شما هم بخوانید؛ انگیزه می دهد به تو.

عاشق تفاوت ها هستم؛ چون ارزش آفرین اند

این جوان ۲۹ ساله (همان طور که عرض کردم، الان باید سی و پنج شش سالی داشته باشد)، تکلیفش را به شدت با خودش روشن کرده و می داند که دارد به کجا می رود. به سئوالات ما، کوتاه و روشن و مشخص، و البته محکم جواب می دهد و به تفاوت هایش با دیگران، عشق می ورزد. این کارآفرین موفق، تفاوت را ارزش می داند و نزدیک ترین راه رسیدن به موفقیت های بزرگ و باارزش.
از چه کسی صحبت می کنیم؟ از ناصر قدیر کاشانی، مدیرعامل شرکت خدمات اول حرف می زنیم؛ شرکتی که در زمانی کم رشدی بالا داشته و به جایگاه ممتازی در دنیای کسب و کار ایران رسیده است. این شرکت، ماهیت خود و فعالیت هایش را چنین معرفی می کند، “هولدینگ خدمات اول در قالب مجموعه ای پیشرو، علمی و کارآفرین در بیست و دوم بهمن ماه ۱۳۸۸ گشایش یافت و در همین مدت کوتاه، با کسب رضایت مندی ۹۸ درصد در بیش از سه میلیون تماس و جذب ۱۱۷ هزار مشتری، رکورد تازه ای را در ارائه خدمات در کشور به جای گذاشت”. گفتگوی خواندنی موفقیت، با این چهره جوان و قدرتمند دنیای کسب و کار را از دست ندهید؛ شاید برکتی برای خواننده اش داشته باشد، از همان برکت هایی که او، به آن سخت اعتقاد دارد.

· پنج شنبه، بعدازظهر، شما و محل کار؟ معمولا بیشتر مردم این موقع، می روند تفریح و گردش و استراحت و رسیدگی به خانواده، شما توی محل کارتان چه می کنید؟
تفریح ما اینجا است.
· چرا؟
تفریح ما، کار ما است. جمعه ها، و حتی روزهای تعطیلات نوروز و تحویل سال هم اینجا بودیم. الان فعلا وقت تفریح نیست.
· یعنی وقتی بازنشسته مالی شدید، به تفریح تان خواهید رسید؟
همین الانش هم بازنشسته مالی هستم. ان شاء الله چند سال بعد.
· چه اتفاقی می افتد که کار، برای بعضی ها تبدیل به چنین تفریحی می شود؟
مهم، دیدی است که به کار داری. اگر به کار، با چشم تفریح نگاه کنید، هم درآمد حاصل می شود، هم تفریح و موفقیت. اما اگر تنها با چشم کسب درآمد نگاه کنید، هیچ کدامش حاصل نمی شود.
. این دید، از کجا می آید؟
کاری را که شروع می کنی، نگاهت اگر این باشد که دنبال موفقیت در آن کار باشی، راه هایش پیدا شده و به درآمد هم می رسی. اما اگر نگاهت، تنها متمرکز روی درآمد باشد، در دراز مدت سرد خواهی شد؛ چون می بینی زحمتی که داری می کشی، با این پولی که به دست می آوری، تناسب ندارد. اگر به موفقیت و هدف فکر کنی، زمان و مشکلات تو را اذیت نخواهند کرد.
· هر کسی، نقش های اجتماعی و فردی مختلفی دارد. با این شدتی که کار می کنید، تعادل بین این نقش ها به هم می خورد، این طور نیست؟
شک نکن که به هم می خورد. باید از بعضی چیزها بگذری تا موفق شوی. من تا حالا ازدواج نکرده ام تا جلوتر بیفتم. هدفم را در نظر می گیرم، کارم را انجام می دهم، بعد از مدتی، به نقش ازدواج می رسم و آن کار را هم انجام می دهم؛ اما به بهترین شکل ممکن.
· پس نقش های دیگر را به تاخیر می اندازید؟
یک کشور، نمی تواند در ۱۰ جبهه، هم زمان بجنگد. در یک، یا در نهایت دو جبهه است که می تواند خوب بجنگد. من هم بعضی از نقش ها را به حالت تعلیق در آورده ام، تا مدتی بعد، با استفاده از درآمد و پولی که دارم، آن کار را به بهترین نحو انجام بدهم. مدل کار ما اینگونه است: یا کاری را نمی کنم، یا بهترین موردش را انجام می دهم.
· بعضی ها راه حل دیگری دارند: مثلا اگر کارآفرین باشند، همه نقش های اجتماعی، فردی شان را به نسبت کارشان تعریف می کنند؛ ازدواج کاری، خانواده کاری و … .
موافق این ایده نیستم، چون همه چیز یک شکل می شود. هر کاری، باید تنوع و طراوت خودش را داشته باشد. اگر بخواهی همه چیز را در یک چیز ببینی، اصلا اول از همه خودت خسته می شوی. به تنوع، خیلی عقیده دارم و به آن سمت و سو می روم؛ حتی در کارم.
· بعضی ها، بازار کار و کسب و کار را، به مثال های مختلفی تشبیه می کنند؛ مثل رینگ بوکس، زمین فوتبال، جنگل یا … این مثال ها، همراه خودش باورها و ارزش ها و رفتارهایی را هم در ذهن ایجاد می کند. دیدگاه شما به کسب و کار و این بازار، شبیه کدام مثال می تواند باشد؟
از دیدگاه من، کار دقیقا مثل زندگی است. صبح که سر کار می آیی، باید کار را، بخشی از زندگی ات بدانی؛ نه اینکه حالا بروم و مبارزه کنم و شکست بدهم و … . کار من، جزو زندگی من است. بر زندگی امثال من هم، احکام دینی ما است که حاکم است؛ احکامی مانند “هر چه برای خودت نمی پسندی، برای دیگران هم مپسند”. به برکت اعتقاد داریم. به قصد مبارزه نمی رویم، اما جوری هم عمل نمی کنیم که رقبا، بیایند و ما را له بکنند. ضمن رعایت اخلاق، امکان رقابت را از دیگران می گیریم. جوری قوی کار می کنیم که کسی سمت حوزه ما نیاید.
· نوعی رقابت جوانمردانه؟
ما اصلا جوری کار می کنیم تا رقیبی ایجاد نشود؛ چه برسد به اینکه قصد رقابت با ما را هم داشته باشد، با استفاده از کیفیت و کار خوب. در مواقعی هم که رقیبی پیدا می شود، خب، اعتقاد داریم که روزی دست خداست. اتفاقا عقیده داریم اگر چند نوع مختلف از محصولی در بازار باشد، امکان انتخاب خوب و بد برای مشتری هم پیدا می شود. اصلا ما یک رقیب اگر داشته باشیم، برای کیفیت کاری ما خوب هم می تواند باشد.
· شما خودتان جوان اید. وقتی که به عنوان یک کارآفرین موفق و یک جوان، به جوانان امروز ما نگاه می کنید، فکر می کنید بزرگترین مشکلی که در حوزه اخلاق کار دارند، چیست؟
مهمترین دلیل رنگ باختن اخلاق کار در جوانان ما، کم رنگ شدن عرق مذهبی ما است. جوانان ما، دارند به سمتی می روند که آدم مذهبی را، عقب افتاده و امل می دانند. دارند از آموزه های پدران و پدربزرگان شان دور می شوند. اخلاق ایرانی، از قدیم ها مبتنی بر آداب دینی بوده. من یک بار با پدربزرگم، قضیه کوئست را مطرح کردم. قصد نداشتم وارد این کار شوم، فقط می خواستم نظرش را بدانم. گفت در این کار، چه چیزی خرید و فروش می شود؟ یک پیرمرد هفتاد ساله بی سواد، این سئوال اساسی و دقیق را از من پرسید. گفتم هیچی. گفت مگر می شود؟ عرض می کنم که یک شبه پولدار شدنی وجود ندارد مگر با ۱۵ سال زحمت کشیدن. به شرط اینکه جوانان ما، بیایند و از تجربیات دیگران استفاده کنند. اشتباه ما این است که: فکر می کنیم دیگران اشتباه فکر می کنند، ولی ما اشتباه فکر نمی کنیم. تجربه های دیگران، باور کنید حتی از علم هم بالاتر است. بدون زحمت چیزی اتفاق نخواهد افتاد. این رشدی که امروز در اینجا می بینید، با ساعت ۹ سرکار آمدن من و در پایان اداری به خانه رفتنم به دست نیامده. صبح هوا تاریک بوده، که آمده ام سر کار. شب هم تاریک بوده که رفته ام خانه. الان ۱۸ روز است که مادرم را ندیده ام. مهمترین راه، این است که ما تصمیم بگیریم کاری را انجام بدهیم. خیلی ها تصمیم نمی گیرند، با این بهانه که شرایط مهیا نیست. مهیا کردن شرایط، دست خود آدم است. اصلا اگر تصمیم به انجام کاری بگیرید، شرایط لازم خودبه خود ایجاد خواهد شد؛ به شرط اینکه استارت را بزنی. طرف استارت نمی زند، با این بهانه که سرمایه نداریم! من این کار را نه تنها با دست خالی، که با دویست، سیصد میلیون بدهی از کارهای قبلی ام شروع کردم. الان به رشد و سود میلیاردی رسیده ایم. ما تصمیم گرفتیم، و این کار را انجام دادیم. در این کار، ریسک پذیری خیلی مهم است. بدون ریسک، چیزی اتفاق نمی افتد. همه، متاسفانه دنبال این هستند که درآمدی ثابت و شسته رفته داشته باشند. تا با کسی درباره کار حرف می زنی، اول می پرسد حقوق تان طبق قانون وزارت کار است یا نه؟ ما الان که پروژه می خواهیم قبول کنیم، اصلا درباره پول حرف نمی زنیم. پروژه را شروع می کنیم، تمام می کنیم و به بهترین نحو تحویلش می دهیم، بعد می گوییم این قدر پول می خواهیم. و طرف مان هم می دهد؛ پولی را که درخواست می کنیم و البته، زیاد از حد استاندارد بالاتر نیست. وقتی طرف تان ببیند که کارش را، به بهترین نحو دارید انجام می دهید، هر چقدر بخواهید، به شما خواهد داد. الان دیگران، می گویند من مثلا اینقدر درآمد دارم، اندازه همان هم کار می کنم. نگاه من این است که: کاری را که به من سپرده اند، به نحو احسن انجام بدهم و خودم و توانایی هایم را ثابت کنم. تا این طرف، ببیند چه کارهایی از دستم ساخته است. همه، سقف زندگی شان مثلا یک ماشین بی ام و و یک درآمد ثابت ماهانه است که فرضا سر سال، حساب کنند و ببینند که این قدر برای شان بازدهی مالی داشته است؛ در حالی که راه پولدار شدن، این نیست.
· یعنی جوانان امروز ما، بیش از حد محافظه کار و محاسبه گر شده اند؟
اول اینکه تصمیم قطعی برای خودشان نمی گیرند. باید مشکل شان را، اول با خودشان حل کنند. همه مشکلات که بیرونی نیست آخر. استارت را بزنند، حتی اگر به قیمت ۱۰ بار زمین خوردن تمام شود. اصلا زمین خوردن و ورشکست شدن، جزو قوانین پولدار شدن است. کسی اگر بگوید تا به حال زمین نخورده، مرا به شدت می ترساند. چون حدس می زنم که هنوز، زمان زمین خوردنش نیامده و بعد از این، خواهد رسید. از زمین خوردن و حرف مردم اصلا نترسند. به مردم چه کار دارید؟ شما داری برای موفقیت خودت کار می کنی که این، اصلا قیمتی ندارد. روزی که خواستم این کار را بکنم، مردم گفتند این مرد دیوانه است و با یک پیاله دوغ، رفته کنار دریا و می خواهد یک دریا دوغ درست کند. من رفتم و این کار را کردم. جوان ها، باید تصمیم بگیرند، اراده کنند، زحمت بکشند، خدا هم به آنها کمک خواهد کرد. خدا برکتی به آدم های زحمتکش می دهد که باورنکردنی است. قاعده این نیست که سر ماه، این قدر پول بگیرید و سر سال، بشود این قدر و بعد، کم کم زیاد بشود. قاعده، این است که یکباره معامله ای سر راهت قرار می گیرد که فکرش را هم نمی کردی. خدا خودش گفته کسانی که مجاهده می کنند، از راه هایی روزی شان می دهیم که فکرش را هم نمی کنند. مثلا این کتاب روی میز، نوشتنش یک میلیون ارزش دارد. یک دفعه کسی پیدا می شود که بابت نوشتن آن، به شما رقمی بسیار بالاتر از این پیشنهاد می کند. محاسبه برای پولدار شدن، دو دوتا چهار تایی نیست. محاسبه اش این است که از جایی به تو می رسد، که فکرش را هم نمی کنی.
· این که گفتید خداوند، راه هایی را خواهد گشود، پیش فرض و پیش نیازش، مجاهده کردن و تلاش کردن است دیگر؟
سیستم خدا، معامله ای است. خدا می گوید تو این کار را بکن، من این کار را می کنم. البته خدا وظیفه خدایی اش را انجام می دهد و بیشتر از چیزی که حق مان است، به ما داده. شما استارت تلاش را بزنید، خدا هم می گوید این تلاشش را کرد، من هم این نعمت را به او می دهم. حدیث داریم که هر وقت فقر به شما رو آورد، صدقه بدهید. این، با هیچ فرمول اقتصادی و ریاضی ای جور در نمی آید. ولی خدا می گوید این آدم، دست و دل باز است و در اوج فقر، بخشیده است، پس من هم به او می بخشم و برکتش می دهم. استارت را شما بزن، ببین چه اتفاق هایی خواهد افتاد.
· باورهای خوب و قدرتمندی دارید که لابد به شما، کمک زیادی هم می کنند تا موفق تر از گذشته باشید و بشوید. این باورها، از کجاها در شما شکل گرفته؟
هر اتفاقی که برایم افتاد، از مدرسه افتاد. مهمترین زمان برای تعیین راه زندگی کسی، اول تا سوم راهنمایی است.
من روایتی می خواندم از حضرت علی که فرموده بودند هر کسی در زندگی اش، دنبال هر چیزی که باشد، به تمام یا قسمتی از آن می رسد. حضرت مشخص نکرده اند که دنبال چیزهای خوب یا بد، یا محدودیت دیگری برای خواستن مشخص نکرده اند، به صورت عام گفته اند که خواهد رسید؛ به تمام یا قسمتی از آن. شما مثلا صد میلیارد را هدف می گیری، به ده یا بیست یا پنجاه میلیاردش می رسی؛ کمتر یا بیشتر. چرا بعضی از این فوتبالیست ها و هنرمندان، یک دفعه قطب هنر و فوتبال می شوند؟ به خاطر اینکه تمرکز کرده اند روی هدف شان و دارند به سمتش می روند. من به قوانین جذب کاملا اعتماد دارم. وقتی شما به طرف چیزی داری می روی، تمام راه ها به طرفت باز می شود. حضرت این را هزار و چندصد سال قبل گفته. شما اراده کن، استارت بزن و برو، اگر به نتیجه نرسی، بیا اینجا، من جوابت را می دهم و مسئولیتش را برعهده می گیرم.
جوان، خودش با خودش، باید تکلیفش را روشن کند. مهمترین کار، همین است. باید حواسش باشد که یک وقت هدفش را اشتباه تعیین نکند، چون خواهد رفت و حتما به آن خواهد رسید. قاچاقچی ها و مجرمان بزرگ، موفق اند، تیزهوش اند، آدم های خارق العاده ای هستند، ولی راه را اشتباه رفته اند. ما در این دنیا، هیچ چیز دست نیافتنی ای نداریم. توی این دنیا، تنها یک چیز لاعلاج داریم؛ مرگ. مهم این است که هدفت را روشن کنی.
· در کنار بحث مدرسه، دیگر چه کسانی در باورها و ساختن اعتقادات امروزین شما نقش داشته اند؟
فضای کلی بعضی از خانواده ها، مذهبی یا علمی یا کارمندی است؛ فضای کلی خانواده ما کاسبی بوده است. پدربزرگ، پدر پدربزرگ، عموها و پدرم همه کاسب بوده اند. از بچگی این چیزها را دیده ایم و توی چنین سیستمی بزرگ شده ایم. سوم دبستان که بودم، مدرسه که تعطیل می شد، می دویدم به سمت مغازه پدرم، لباس فروشی داشت. پدربزرگ من از همان اول، به من بها داد. با آنکه سواد نداشت، اما کار یادم داد. پدرم کار یادم داد و بها داد. می گفت این جنس ها، قیمتش این است و از فلان جا می توانی بخری و موقع خرید، این کارها را باید بکنی. پنجم دبستان بودم که پدر، یک بار به من گفت برو بازار، فلان آدرس، یک جین شلوار فلان بخر و بیا. من هم رفتم و خریدم و برگشتم. نگاه شان کرد، چند تایی شان زده دار بودند. گفت اشتباه تو این بود. دفعه بعد که رفتی، خوب نگاه شان کن که زده دار نباشند. بها می داد. پدرم همیشه کمکم می کرد. چند باری که خیلی سنگین زمین خوردم، پدرم خیلی حمایت کرد؛ انتقاد نکرد، پشتم ایستاد.
· در کنار خانواده، دیگر چه کسانی در ساخته شدن این باورهای امروزین نقش داشتند؟
دوستی داشتم که از من، سنش زیادتر بود. یک بار توی مغازه موبایل فروشی دوست پدرم کار می کردم. تابستان هفتاد و چهار. دوستم گفت چه کار می کنی؟ گفتم موبایل فروشی کار می کنم. گفت چرا خودت موبایل فروشی نمی زنی؟ گفتم ول کن بابا، گفت می شود و تو می توانی. اسمش آسید مسعود تکیه بود. کلید مغازه ای در خیابان تهرانی را دستم داد و گفت برو موبایل فروشی بزن. رفتم و اتفاقا همان جا هم زمین خوردم. ولی بهترین کمک را، به من کرد؛ همین که به من باوراند که می توانم این کار را انجام بدهم. این میدان دادن ها، خیلی مهم است.
· فکر می کنید فضای مدرسه های ما، فضایی هست که استعدادها را بیدار کند و افرادی شبیه به اینی را که می گویید، تربیت کنند؟
موقعی که دبستان بودم، هفته ای سه بار مدیر مرا جلوی بقیه می زد، به خاطر خط بدی که داشتم. الان واقعا چه فرقی می کند که خط کسی خوب باشد یا بد؟ در موفقیت نهایی اش واقعا چه فرقی می کند؟ نمی دانم چرا این کار را می کرد. من در تمام مدتی که مدرسه می رفتم، همیشه مبصر کلاس بودم و شلوغ ترین کلاس ها را هم جمع و جور می کردم. کلاس هایی که من مبصرشان بودم، همیشه ساکت بودند. این مدیر همیشه مرا می زد، ولی نمی گفت که مبصر خوبی است، نظم دهنده خوبی است. دوران راهنمایی هم، به مدرسه ای می رفتم که تمرکزش، روی آموزه های مذهبی بود، ولی نمی گفتند که چه کسی، به درد چه کاری می خورد. اگر استعدادیابی می کردند و کسی به من راه را نشان می داد، خیلی از امروز جلوتر بودم. ولی روزی در ایران، حتما این کار را خواهم کرد؛ تا در کنار مدرسه سازی، حتما راه ها را نشان آدم ها بدهم. باقیات الصالحات این کار، بیشتر از مدرسه سازی است.
توی دبیرستان، معلمی داشتیم که معلم قرآن بود. آن موقع که هنوز کسی موبایل نداشت، این معلم قرآن با موبایل و ماشینی خوب به مدرسه می آمد. بچه ها حرف این معلم را بیشتر از بقیه گوش می کردند. چون این آدم از دیگران پولدارتر و داراتر بود، فکر می کردیم از دیگران بیشتر متوجه می شود؛ نوعی اثر روانی می گذاشت روی بچه ها. روزی، گرانترین ماشین دنیا را خواهم خرید و به مدرسه های ایران خواهم رفت. تا بچه ها متوجه حرف هایم بشوند، به عنوان یک انسان ویژه. شاید هم روزی با هلی کوپتر به مدارس بروم، که این ویژه بودن را بیشتر القا کنم. اگر به این وسیله، در یک مدرسه چند صد نفره و در یک مجتمع آموزشی چند هزار نفره، دو، سه یا پنج نفر هم ساخته شوند، برکت همین اتفاق، برایم کافی است. یک جور معامله است. اصلا می روم و چند تا استعداد پیدا می کنم برای کار و سازمان خودم. هم ثوابی کرده ام، هم راه زندگی را نشان کسی داده ام، هم به مجموعه خودم کمک کرده ام. کار از این مهمتر و بهتر؟
· تا حالا مدرسه ای هم رفته اید برای سخنرانی و مشاوره و این جور چیزها؟
الان حجم کاری مان خیلی بالا است. برای این کارها، فکر آدم باید راحت باشد. چون کسی که فکرش راحت نباشد، نمی تواند دیگران را توجیه کند. الان این کاری که داریم انجام می دهیم را، می خواهیم به بهترین نحو انجامش بدهیم. بعد که تمامش کردیم، آن کار را هم انجام می دهیم؛ بالاخره تیم تحقیقاتی می خواهد و کار مطالعاتی می خواهد و مقدماتی از این قبیل. ما که نمی خواهیم وقت بگذرانیم، می خواهیم واقعا بهترین کار را بکنیم.
· دوست داشتید که به جای ایران، در کشور دیگری بودید که به کارآفرینان و افرادی مثل شما، بیشتر اهمیت می دادند؟
کسی اگر بگوید من بدم می آید از این مملکت و چه مملکتی است که داریم و شبیه این، من از او بدم می آید. به دو دلیل. یکی اینکه من محرم و عید و ماه رمضان ایران را با هیچ کجای دنیا عوض نمی کنم. بعدش اینکه کسی که بگوید “چون مشکل هست، پس ما می رویم”، پس تفاوت ما با بقیه در چیست؟ ما هنرمان این است که در بدترین شرایط، موفق ترین کارها را می کنیم. کار خوب کردن در شرایط خوب که هنر نیست. اصلا بدم می آید کسی بگوید ای کاش به جای ایران، جای دیگری بودم.
· شما شیوه خاصی دارید، برای اینکه در اوج ناامیدی و خستگی و مشکلات، روحیه خودتان را بازسازی کنید و دوباره به کارتان برگردید یا نه؟
من به نقطه زیر صفر رسیده ام، اما هیچ وقت نگفته ام که دیگر کافی است و بس است و بریده ام و اینها. اولا اینکه میعادگاه ما حرم امام رضا است. “انما العسر یسرا” را اعتقاد دارم. “عسر” یک زندگی معمولی نیست، به معنای یک زندگی راحت است. یعنی بعد از هر شرایط سختی، نه یک زندگی معمولی، که یک زندگی راحت در پیش خواهد بود. به این اعتقاد دارم. اگر روزی به اینجا بیایم و مشکلی نداشته باشیم، حس می کنم روز استانداردی نیست. نه اینکه از مشکل خوش مان بیاید، اما این قدر آمادگی اش را داریم که آهن آب دیده شده ایم. خبرهای بد، همیشه در کار ما هست و منتظرش هستیم. آهن آب دیده، هر چقدر بیشتر حرارتش بدهید، آب دیده تر می شود. اتفاقاتی که برای دیگران ویران کننده است، برای ما یک امر عادی شده. معتقدیم که هر دری، کلیدی دارد؛ تنها باید جست و پیدایش کرد.
· یکی از شرایط خاصی را در آن، دچار ورشکستی و مشکلات زیادی شده بودید، برایمان تعریف نمی کنید؟
سال هفتاد و هشت، موبایل فروشی داشتم؛ با دو تا شریک، دو تا رفیق. شریک ها پولها را بالا کشیدند و رفتند. فراری شده بودم. بدهی ام، رقم بالایی بود. رفته بودم به قم و شب ها توی یک کارگاه مخروبه و نیمه تعطیل می ماندم؛ از ترس زندان. همه چیز برایم تمام شده بود. ولی در همان شرایط هم، به این فکر می کردم که چطور از این کارگاه، استفاده کنم. تابلوهای برق این دستگاه های تراش و فرز را سرقت کرده بودند، به این فکر می کردم کسی بیاید و تابلوها را راه بیندازد و با آنها کار کنیم. یا روی زمین کارگاه، پیچ و مهره و پریسه آهن ریخته بود. به این فکر بودم که با این پریسه های آهن، چه می شود کرد!
· حرم امام رضا هم رفتید؟
مخفیانه یک شبه رفتم و برگشتم. چون قم بودم، بیشتر حرم حضرت معصومه می رفتم. معتقدم که مشکلم را هم، امام رضا حل کرد.
· بهترین راه پولدار شدن چیست؟
کسانی که دوست دارند زود پولدار شوند، باید دنبال این باشند که کار متفاوتی انجام بدهند. هیچ موقع، انجام کاری که دیگران دارند انجامش می دهند، موفقیت به همراه نمی آورد. اگر موفقیتی هم داشته باشد، شاید بیست، سی سال زمان نیاز داشته باشد. اگر دنبال موفقیت چشمگیر و زیاد هستید، باید کار متفاوتی بکنید؛ در هر کاری که هستید. مردم همیشه دنبال جذابیت اند و تفاوت، جذابیت ایجاد می کند. اینجا که تمیز است، اگر آشغالی روی زمین بریزید، چون تفاوت ایجاد می کند، توجه دیگران را هم جلب می کند. البته منظورم از تفاوت، تفاوت مثبت و سازنده است؛ وگرنه خلافکاران هم می توانند تفاوت منفی ایجاد کنند.
· آدم، تا کجاها می تواند پیش برود و پیشرفت کند؟
خدا نهایتی برای آدم تعیین نکرده. نهایت پیشرفت من یکی، روزی است که بمیرم.
· بعضی ها معتقدند مهمترین قسمت کار، ابتدا و شروع آن است. بعضی های دیگر هم، معتقدند که مهمترین قسمت کار، انتها یا طول آن است. شما چه می گویید؟
همیشه، حفظ کیفیت مهم است. یعنی انرژی ای که برای روز اول کاری می گذاریم، با انرژی ای که برای روز آخرش می گذاریم، یکسان باشد.
· از نظر زمانی چطور، اول، وسط یا انتهای کار، کدام یک برای شما مهمتر است؟
همیشه، همیشه. کار را همیشه با همان کیفیتی تمام کن که با آن کیفیت، شروع کرده ای، همیشه.
· کدام حیوان را دوست دارید و چرا؟
شیر را، نماد قدرت است. من خودم دو تا کوسه هم دارم که می خواهم بیاورم دفتر کارم. تا حالا کسی توی دفتر کارش کوسه نگذاشته، نه؟ اما من این کار را می کنم، چون تفاوت را دوست دارم. همه چیز آدم باید متفاوت باشد؛ نحوه حرف زدن، راه رفتن و فکر کردن، همه چیز.
· اگر شما قرار باشد شصت سال عمر کنید، سال ماقبل آخر این شصت سالگی، کجا خواهید بود؟
شک نکنید که مرا مشغول به انجام و شروع یک پروژه جدید خواهید دید.
· و سرانجام اینکه، الگوهای شما در کارآفرینی و کسب و کار؟
حسین ثابت (کارآفرین بزرگ و بین المللی ایران و موسس گروه هتل های ثابت) و ابریشمچی (کارآفرین و پولساز معروف ایرانی که همه او را با نوکیا می شناسند)؛ خیلی زحمت و سختی کشیده اند. و دو جوان دانشجویی که مجموعه گوگل را راه انداختند.

 

 

یک دیدگاه در “با سیصد میلیون بدهی شروع کردم

  • ۹۴/۱۱/۱۲ در۶:۳۳ ب.ظ
    پیوند یکتا

    تاثیر ارگانی که پدرشان با آن در ارتباطند و نیز مهمتر نقش دایی ایشان را هم ازشون بپرسید که چگونه از کمک دایی و پدرشون بواسطه ارگانها بهره برد ه اند؟

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.